سکوت

دلتنگم
نویسنده : علی سپندارمذ - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٢

درود

باز آمدم  و این بار با کلی دلتنگی.حالا سربازم. سربازی که برای مرزبانی ایران گرامی خود دوران آموزش رو میگذرونه.نمیدونم چطور ولی نظرم به کلی درباره ی خدمت سربازی تغییر کرد. تا به حال تصور میکردم داشتن علایق متفاوت یا به قولی نیمچه دگر خواهی که داشتم باعث می شه این دوران سخت بگذره. ولی حالا افتخار میکنم. به اینکه سرباز شدم. همونطور که پیش از این تصور میکردم که برای میهن سربازم.اینجا آموزشگاه مرزبانیه. اینجا به من آموزش داده میشه که چطور در مقابل متجاوز از مرز های میهن دفاع کنم. متجاوزی که البته حالا با کوله باری از نابودی و افیون به نبرد فرد فرد هم میهنام میآد. هر دیدگاهی که در مورد اداره کشور داشته باشم باعث نخواهد شد که نسبت به تجاوز به میهن بی تفاوت باشم.

من یک سربازم که به سرباز بودن خودش افتخار می کنه ولی وقتی روشنایی بیرجند رو از دور می بینه دلتنگی دمار از روزگارش در میاره. بیرجندی که هر کوچه و زیر هر چراغ برقش واسه این سرباز دنیای خاطره است. خاطره بهترین روز های عمر یک انسان. روزهای جوونی. خاطره جوونی کردنو پیر شدن هم.

امروز بابا اومد بیرجند. واسم مرخصی گرفت. مامان گفت شب بمونیم و با علی باشیم ولی بابا: این پسر دلتنگ دوستاشه. ما بریم که راحت باشه.

امشب با شمس الدین تو رحیم آباد قدم میزدم. رحیم آبادی که بعد از ساعت ٢١ دیگه خاموش میشه. امشب تو رحیم آباد مزاحم نبود. من بودم، شمس الدین بود و جز ما تنها خاطراتمون قدم میزد. دلم گرفت. دلم باز شد. بین مدرس ٢۴ و ٢۶ از در همون خونه ای رد شدم که اونجا با امین استادی زندگی میکردیم.

نیمه شبی به خاطرم رسید. بچه ها خواب بودن. من توی آشپزخونه داشتم تفسیر خواب فروید رو می خوندم که مسعود اومد پیشم.یه شعر داشت.اکبری راد! چقدر برای شعر خوندنات دل تنگم. یه جای اون شعر که تقدیم شده بود به «..پدرم که زودتر رفت» میگفت: «گاه فکر میکنم حقیقت تنها سیگاری است که با خودم به رخت خواب میبرم..»

مسعود! نمیدونی به خدا نمیدونی چقدر دلم برای حقیقتی که به دنبالش بودی تنگه. شمس الدین یاد شاهین نجفی کرد: حسن! تو شعر بخون می خوام گریه کنم. حسن! از داد زدن خسته شدم.

می خوام گریه کنم مسعود! می خوام گریه...

دلتنگ بهزاد شدم. بهزاد پروین که همیشه با گذشت بزرگوار و متینش، با ادب و سکوتش من رو شیفته میکرد. البته بهزاد یا شمس الدین رو باز می بینم ولی نمیدونم مسعود اکبری راد رو باید چه کرد.

امین تریان به شمس الدین اس ام اس داده بود :«چه دیر می فهمیم که زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنش را آرزو میکردیم». امین امشب توی یک بیمارستان تو اهواز خیره شده به تختی که پدرش رو در کما همراهی میکنه. امروز روز چندمه؟ نمیدونم. چقدر سخته که بهترین دوستان رو در سختی های بزرگ ببینی ولی هیچ از دستت بر نیاد. حتی اینکه کنارش باشی تا بتونی بقل بگیریش و بخوای که گریه کنه. بعد از ظهر با امین حرف میزدم. بش گفتم که واقعن نمیدونم چی باید بگم. امین! من و سایر دوستانت از عمق همه عشقی که به تو داریم آرزو میکنیم اخبار جدید بهتر از اونی باشه که امروز ازت شنیدیم.

من سربازم حالا. سربازی که به هدفش مفتخره و سربازی که دلش مخواد داد بزنه. مث همه فریادهایی که تو گلوش گیر کرده و مث همیشه که تنها میخواد داد بزنه..


comment نظرات ()
محرومیت
نویسنده : علی سپندارمذ - ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧

قرار بود مطلب قبلی با نام "بدرود" آخرین مطلب پیش از سربازی باشه. یه چیزی تو دلم مونده بود مثل یه شاخه گل که باید به نوعی به نسرین ستوده تقدیم می شد.فرصت کم بود و باز امروز هم که تصمیم گرفتم این مطلب افزوده شه بخاطر همین فرصت چند ساعته تا اعزام به خدمت باید همین امشب به هما نجار زاده تقدیم میشد.

با توجه به قطعی شدن حکمش، هر آنچه از ابتدا در این مورد میدونم در ادامه خواهد آمد.باشه که به حد اقل وظیفه در قبال دوستان نزدیک، داخل حلقه حمایت، هرچند تنها از نوع همدلی، عمل بشه.

و شرمسار از اینکه من ازین بیش برای هما در همین نزدیکی، نمی تونم کاری کنم تا چه رسد به نسرین ستوده در پست پیشین که بس دور تر از دایره دسترسی بنی بشر به دام افتاده.

ضمنن من هرچه هستم همونه که اینجا گفته می شه و هیچ بعید نیست که اگه دوباره به بازداشتگاه خاصی گذرم افتاد، هر دروغی رو حتی به خودم هم بگم و از شرافت هم هیچ خاطره ای به ذهنم نرسه. به قولی میزان حال منه و فردا ممکنه منی در حیطه اراده من نباشه.اینبار واقعن بدرود.

 

 

دو ترم محرومیت هما نجارزاده وچرایی یک حکم؟

هما نجارزاده، دانشجوی کارشناسی فرش،دانشگاه بیرجند به دو ترم محرومیت از تحصیل محکوم شد. نجار زاده مدتها پیش فعالیت هایی در انجمن اسلامی دانشگاه داشت و در چند مورد تحصن صنفی و سیاسی کوچک شرکت کرده بود.اما آنچه شاید بتوان مهمترین بخش فعالیت کوتاه مدت او به عنوان یک کنشگر سیاسی- دانشجویی خواند، حضور در ستاد انتخاباتی مهدی کروبی است. وی پس از آن دیگر چندان در محافل سیاسی حضور نیافت و البته با وجود مسائل و مشکلات شخصی اش حتی سری هم به دفتر انجمن دانشگاه (که البته همچنان رسمیت خود را حفظ کرده است) نزد.

اما ماجرای این دو ترم محرومیت او از تحصیل پس از نزدیک به دو سال که از انتخابات سال88 میگذرد چیست؟ در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

در روزهای پیش از انتخابات دولت دهم، هما به همراه یکی از دوستانش تلفنن به حراست دانشگاه احضار می شود. در آنجا این تصمیم وجود دارد که از او و همراهش تعهدی مبنی بر پایان دادن به همکاریش با ستاد انتخاباتی گرفته شود. نجار زاده که در آن جلسه لحن توهین آمیز و البته خونسرد مسئول حراست دانشگاه را بر نمیتابد از تن دادن به چنین تعهدی که آن را خارج از منطق و فراتر از قانون نیز می یابد، سر باز میزند. و این آغازی است بر لجبازی های کودکانه این آقای رئیس با یک دختر دانشجوی جوان و البته حساس که چند ماهی در جریان فعالیت های سیاسی قرار گرفت. از آن پس در هر جمعیتی، هر پیشامدی که رخ داد و این خانم از چند صد متری آن عبوری کرده بود، تلفن، احضار، بازجویی، تهدید و... در پی آن می آمد.

حتی حراست دانشگاه بیرجند وقاهت را به این حد رسانید که در همین آبان ماه گذشته و در یک تماس تلفنی با خانواده او، با لهنی ریاکارانه که حاکی از خیر خواهی است به او تهمت داشتن روابط نامشروع با چندین نفر، یا به نقل دقیقتر از آن تماس داشتن "دوست پسرهای متعدد"  نیز زده شد. این خود عدالتی میطلبد که در دادگاهی دادگر به این تهمت بی شرمانه رسیدگی شود. این دانشجوی جوان و البته دارای میزان بالای غرور و احساسات، که این بار برای دفاع از حیثیت خود از لحنی جدی  مقابل این مسئول که زنگویی نام دارد به عنوان عامل هتک حرمت خود استفاده میکند.

چندی بعد، یعنی درست در آغازه ی روزهای امتحانات نیم سال نخست 89، هما نجارزاده به کمیته انضباتی دانشگاه احضار می شود. پس از ساعت ها بازجویی حتی در مورد روابط اش با آقایان، پرونده برای بررسی به کمیته بدوی داده میشود که در آن، وی به استناد بند "چهار"، قسمت "ج"، ماده "سه" آیین نامه انضباطی به مجازات مندرج در بند "یازدهم" از بخش تنبیهات، محکوم گردید. لازم به یادآوری است که ماده مذکور به همکاری با گروههای معاند با نظام، ایجاد آشوب و بلوا بر ضد آن، و نیز سر دادن شعار های توهین آمیز علیه مسئولین نظام جمهوری اسلامی دلالت دارد. هما پس از گفتگو با رئیس دانشگاه و بسیاری دیگر و دادن توضیحاتی در را بطه با استناد آن کمیته و نیز مبرا نمودن خود از اتهامات درخواست به تشکیل کمیته تجدید نظر میدهد که آن هم به سرعت تشکیل و البته آنجا هم، مطابق روالی که سابقه طولانی دارد، تایید نظر شد.

چیزی که بیان این همه را ضروری نمود،شرح چگونگی فرمان بردن یک رئیس از اغراض شخصی و لج و لجبازی های کودکانه، به جای پیروی از منطق آیین نامه موجود (که کارامدی آن در جای خود طالب بحثی دیگر است) می باشد. هما نجار زاده شاید در جایی سرود "یار دبستانی" و یا "ای ایران" سر داده بود اما در کجای این سرود ها  لفظی وجود دارد که صراحتی در توهین را آشکارا با خود داشته باشد(رجوع کنید به رساله های حقوقی دستگاه قضای نظام و تفسیر مرتبط با توهین را در آنجا جویا شوید). شاید در یکی دو تجمع هم شرکت داشته است اما کدام یک از آنها با خط دهی گروهک ها صورت گرفته است و چه کسی این توانایی را دارد تا در دادگاه شرافت خود مدعی چنین دروغی گردد.  باری باید این هم به اثبات رسد که کدام آشوب یا بلوا و نیز چه حرکت دیگری در شهر کوچک بیرجند رخ داده است که به کیان نظام بربخورد و این خانم هم در آن دست داشته باشد. اگر هم چنین باشد باز او تنها نبوده و بسیاری دیگر او را همراهی کرده اند که حتی یکی هم به کمیته احضار نشده است. مطمئنن اگر جرمی وجود داشت حتی به یک نفر هم لطف و رحمت نصیب نمی شد، همانطور که پیش از این نشده است. این خود بزرگترین سند بر این مدعی است که نه رابطه نا مشروع و نه براندازی بلکه دوترم بازی با سرنوشت افراد، تنها از سر لجبازی صورت گرفته است.

حاصل از اینهمه ، همین اندک بس که بار دیگر ، بازگویی یک بی عدالتی در سامانه اداری، در جهت درک بهتر مان از ضوابط در اوضاع حاضر، کارگر افتد.

 

 


comment نظرات ()
بدرود
نویسنده : علی سپندارمذ - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥

بخشی از سخنرانی آقای خمینی به هنگام اعلام تشکیل دولت موقت:

«حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب که حاکم ممالک بزرگ از عربستان تا مصر و عراق و ایران و سوریه و سایر جاها بوده است و قاضی که خودش برای قضا قرار داده بود، وقتی یک نفر یهودی از امام به او شکایت کرد قاضی حضرت علی علیه السلام را خواست و با یهودی در عرض هم نشستند و دادخواهی شد و قاضی حکم بر خلاف حضرت علی داد... ما آرزوی یک همچنین حکومتی را داریم‌. یک حکومت عادل می‌خواهیم. حکومتی که نسبت به افراد علاقه‌مند باشد...»

ای کاش آن علاقه مندی که آن روز آن رهبر آرزویش را داشت به این بی مهری بزرگ که امروز شاهد آنیم منتهی نمیشد. کجاست آن خمینی تا ببیند که در حکومت علی، یک وکیل به اتهام وکالت، به آنهمه سال زندان و آن همه سال محرومیت از چه وچه محکوم میگردد. در حالی که او برای دفاع از حق کسانی مجرم خوانده می شود که یهودی هم نبودند. فرزندان همین آب و خاک بودند و پرورش یافته تعلیم و تربیت همین نظام و همین انقلاب، با تمام امکانات تبلیغی و آموزشی اش.

گاهی احساس میکنم آزادی را تنها برای آن میخواهم که بتوانم در جایی، در گوشه ای، در منطقه پرت افتاده ای که مزاحمتی برای هیچ جنبنده ای در آن نداشته باشم، از ته دل، از آنجا که آخر خط وجود است، با تمام توانم، تمام جانم را فریادی بلند بکشم. فریادی از میان تمام آن فریاد ها که در تمام این بیست و چند ساله از عمرم فروخوردمشان.فریادی که هیچ نیست جز فریاد. فریادی که هیچ نمیخواهد و تنها به ویران کردن همه چیز کمر بسته و نیز به ویران کردن خود.

شاید وقت آن رسیده تا تمام مراتب سپاس خودم را از دو وکیل و دو مدافع راستین که به راستی از معدود نمونه های شرافت حرفه خود هستند ابراز کنم. آقایان علی مجتهد زاده و پیمان عباسی که بی چشم داشت دیناری، آنجا که حس کردند از توانی برای یاری برخوردارند، به میدان شتافتند.هر چند دستگاه قضایی جمهوری اسلامی که قرار بود علی وار، عدالت پیشه کند، گویا این روزها بیش از آنکه به لوایح و مستندات و دفاعیات ارزش نهد، به جناح بندی های عقیدتی و سیاسی و شاید سرو شکل افراد توجه دارد.

همچنین شعری از شاعر نسل آرمان خواهی، احمد شاملو (بامداد) در زیر می آید که لطف باز خوانی و یاداوری آن به خانم نسرین ستوده، مدافع بی دفاع حقانیت تقدیم می گردد:

 

پیش از تو

 صورتگران بسیار

       از آمیزه برگها

              آهوان بر آوردند.

یا در خطوط کوهپایه ای،

                            رمه ای،

که شبانش در کج و کوج ابرو ستیغ کوه

                                  پنهان است؛

یا به سیری ساده گی

    در جنگل پرنگاه مه آلود

گوزنی را گرسنه

                      که ماغ میکشد؛

تو خطوط شباهت را تصویر کن

               آه و آهن و آهک زنده

                  دود و دروغ و درد را

                    که خاموشی تقوای ما نیست.

 

***

سکوت آب

می تواند خشکی باشد

              و فریاد عطش،

سکوت گندم

می تواند گرسنگی باشد

              و غریو پیروزمند قحط،

همچنان که سکوت آفتاب

                              ظلمات است،       

اما سکوت آدمی

         فقدان جهان وخداست،

                غریو را تصویر کن.

عصر مرا

   در منهنی تازیانه

         به نیشخط رنج،

همسایه ی مرا

         بیگانه با امید و خدا،

و حرمت ما را

         که به دینار و درهم برکشیده اند

                                    فروخته،    

 

***

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و

                          آن نگفتیم که بکار آید،

چراکه تنها یک سخن

         یک سخن در میانه نبود

                          " آزادی "

ما نگفتیم.

تو تصویرش کن.

 

در پایان:

من ظرف چند روز آینده عازم خدمت سربازی ام. نیروی انتظامی، قرارگاه محمد رسول ا... و باز هم بیرجند.

                                                                              به امید روزهای بهتر.

                                                                                               بدرود.


comment نظرات ()
جشن! تولد
نویسنده : علی سپندارمذ - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸

امروز رفتم پیشش که بگم تولدت مبارک. دیر رفتنم از مشغله نبود. در حقیقت این روزا هیچ مشغله ای در کار نبود. دیر رفتنم از تردید بود.

 از دور هم می شد فهمید که اینجا توی این گورستون جشنی بر پا بوده.از گلهای توی تنگ از گلهای چیده شده روی کتیبه و از یک تکه کاغذ کمی آنطرفتر روی خاک که از الهام میگفت. که الهام توی اون از بازگشت کفشهات میکفت و این هم گفتگویم با مزارت بود که ثبت شد:

چند قدم تا زمستان

تا برفهایی که گلوله میکردی

ومعصومانه نگاه را زیر و رو میکردی

که قضاوت کنند گلوله برفی هایت را

و خنده های کودکانه ات را.

پاییز امسال هم تنمام شد و حالا

بیست و چهار ساله شدی؟

پاییز امسال اصلن شروع نشد

پاییزی که میخواست انجماد تو را در خاموشی آخرینت رصد کند

زمستان هم که آغازه اش در پایان تو گیر کرد و

خشک و داغ

آغاز مرداد را به خاطره می کوبد.

بیست و چهار ساله شدی حالا؟

نه! بیست و چهار سالت نشد

لعنت بر هرچه ٢۴سالگی است.

جاودانگی ات مبارک آزیتا..


comment نظرات ()
سلام
نویسنده : علی سپندارمذ - ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦

سلام

بعد از مدت زیادی که نه دلی بود و نه دماقی. مدت زیادی که به بطالت گذشت. مدت زیادی که نه از net خبری بود، نه هیچ چیز دیگه. نه یک خط کتاب، نه یک مقاله و نه حتی یک مطلب از برگه حوادث از یک روز نامه.

حالا نمیدونم این سلام اصلن هیچ لزومی داشت یا نه؟

بگذریم! امروز روز داشجو بود. خوب پس حتمن باید به داشجو جماعت شاد باش گفت. اما چه شادباشی.اساسن روز دانشجو به چه مناسبت به تقویم وارد شده است؟ شاید در چنین روزی یک بال ماسکه مثلن در دانشگاه بر پا شده بود و حالا هر سال به یاد آن ماسک های مزخرف باید جشن گرفت و خندید و شاد بود و شاد باش گفت. نه! به هیچ روی من یکی نخواهم پذیرفت که یادی از مبارزه ای انسانی برای آزادی در این میهمانی وجود داشته. حالا چه میخواهید ببینید. اگر از من می پرسید میگویم که اساسن گور پدر آزادی و آزاده گی هم کرده. بگذارید دانشجو نفس بکشد. بگذارید با فراق خاطر گزینه خوب loveاش را دریابد. درس هم که آنقدر دارد که اساسن وقتی برای پر کردن ذهنش از مزخرف برزگی به نام کرامت انسانی نمی ماند. راستش گور بابای این کرامت انسانی هم. دوست خوب دانشجو! حتمن در دانشگاه شما، جایی جشنی بر پاست. برو حالت رو بکن. لاست رو با فلان دختر یا فلان پسر خوش تیپ هم بزن. اصلن اصراف هم خواستی بکن..

بعد از گذر از مبحث چرند دانشجو به یکی از شنیده هایم می پردازم. من مدت هاست از اخبار بی خبرم ولی همینطوری گذری از یک رهگذر دیوانه چیزی شنیدم که مغزم سوت کشید. این بابا از قول حضرت آقای جنتی نقل میکرد که ایشان فرموده ند: کسی که ولایت فقیه را انکار کند ، خدا را انکار کرده.(نقل به مضمون). قبلا برای تبرئه خودم باید یاداور بشم که آیت الله خامنه ای راه انتقاد از خودشانرا هم باز گذاشته اند. پس انتقاد از آقای جنتی که دیگر جزو واجبات عینی خواهد بود. باری در جایی که این انتقاد حکم امر به معروف هم داشته باشد. جناب آقای جنتی عزیز! من یک جوجه فوکولی هستم که نه از دین، درست و حسابی سر در میارم و نه از سیاست. ولی یک سوال دارم که شاید کم خطرترین راه گفتگو با چون شمایی، همین پرسیدن باشد. جناب آقا من فارغ از اینکه خودم به ولایت اعتقاد دارم یا نه، از شما میپرسم: آیا این نحوه اندیشیدن شما چیزی شبیه به شرک نیست؟ آیا شما مقام ولی فقیه را بالاتر از ائمه و حتی شخص پیامبر با خداوند برابر میدانید؟من نمیدانم چطور باید به خودم اجازه بدهم که مطلبی دارای چنین درجه احتیاط بالایی را به صورت علنی بیان دارم. حال چه رسد به شما که خواه نا خواه عده ای سخنتان را میخرند. راستی در این میان تکلیف آن دسته از دوستان شما که نه به ولی فقیه بلکه صراحتن با خدا هم عناد ورزیده اند چیست؟ مگر کمونیست جماعت به صورت علنی با دین وارد حرب نشده؟ حالا آن فیدل کاسترو ملعون مدهورالدم است یا احتمالا آن آخوند مشهدی که گرایشات حجتیه دارد؟ آن آیه را به یاد دارید که خمینی بر اساس آن، هرگونه ارتباط با کفار را باطل اعلام کرد. اگر خوب به یاد داشته باشم آن آیه را با نام نفی سبیل میشناختیم. اصلا تا بحال فکر کرده اید که بیشترین متحدان بین المللی امروز این نظام را نه تنها کفار، بلکه محاربین با دین خدا تشکیل میدهند. آن مردک کمونیست، چاوز، آن دشمنان بشریت در کره شمالی . مثال های زیادی می شود زد که خود شما بهتر میدانید. حالا جسارت شما بجایی رسیده است که خیل بسیاری از هموطنان خود را مرتد بخوانید؟ آقا من چقدر دین دارم یا ندارم به شخص خودم مرتبط است اما شما را به ترس از خدا فرا میخوانم.گویا شما دیگر از هیچ چیز نمیترسید، درست نمیگویم؟

بگذریم چراکه شاید به مناسبت این روز، عده ای دانشجو که بدنبال تبریک اند به ما هم سری بزنند و از قضا فرصت ذهن گرانبهاشان به اراجیف بگذرد. آقای جنتی! 16آذر بر شما هم مبارک.


comment نظرات ()
یاد همین روزها به.. درک
نویسنده : علی سپندارمذ - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦

درود

میدونم دیر شده ولی بخدا زندگی نمیزاره.

این مطلب رو چند روزه نوشتم. یک مطلب  از بهزاد پروین هم هست که فرصت نکردم برم و بردارمش. همینطور شعرای هما.

خودمم یه خورده از همون چرندیات دارم که همه شونو به نوبت میزارم.

فعلا همین که مناسبت داره (هرچند یه خرده دیر)..

از این که هنوزم به من سر میزنید و منتظر بروز شدنید خیلی خوشحالم.

بچه هایی رو که تو مشهد میبنم خوب خوشحالم میکنن ولی خیلی ها هستن که جبر جغرافیایی دلتنگیشونو واسم گداشته. از این دسته : امین، هما، بهروز، مسعود، علی هوشمندی.. دلم خیلی تنگ همه شده.

به هر روی خوشحال میشم که این بار هم تحمل شم:

***

در روزگاری که هیچ چیز سر جای خود نیست، صف های بلند CNG هم جایگاه آگوراهای دیروز را گرفته اند.من هم که محل کارم طرقبه است بواسطه جبر مالی و شرایط حاکم بر اوضاع سوخت، و نیز به سبب فاصله ای که تا مرکز شهر دارم روزی دو بار و در هر بار چیزی حدود یک ساعت از وقتم را در این صف ها میگذرانم.آگورا شاید صفت درستی باشد برای این صفها هنگامی که رانندگان منتظر نوبت از اتومبیل های تشنه خود پیاده میشوند و با گپ و گفت، زمان میگذرانند.

امشب هم تقریبا در ساعات آغازین شب در یکی از همین صفهای گاز بودم. عده ای پیاده شده بودند و با یکدیگر گرم گفتگو بودند که من نیز به آنها پیوستم. کسی پرسید: راستی امروز چه خبر بود که اینهمه پلیس دور خیابانها می گشتند؟ یادم آمد که از صبح که از خانه خارج شدم گوشه وکنار خیابانها را پر از خودروها، موتور سیکلتها، مینی بوس ها و نیز پیاده نظام های سبز پوش پلیس دیده ام. اکنون که در کار این نوشتارم،چیزی حدود یک ساعت و نیم از روز پنجشنبه 29/خرداد/1389 میگذرد. مردی از میان گروه در پاسخ او گفت: مگر یادتان رفته است که پارسال در این شبها چه خبر بود؟ تا این را گفت جماعت که گویا منتظر یک کد برای ورود به باب ِ سیاست بودند ، بد و بیراه گویی را آغاز کردند. یکی از هدفمند کردن یارانه ها می گفت و کمر ملت، یکی از بنزین نهصدتومانی می گفت و جیب مردم و خلاصه هرکس از بابی می گفت.

من که تازه یادم آمده بود که ماجرا از چه قرار است، انگار که هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم و انگار که واژه ای حتی از این گفت و شنود در گوشم صدا نمی کرد، گروه را رها کردم و به پشت فرمان خاموش اتومبیل خود در تاریکی صف، پناهنده شدم.

یک سال گذشت. از آن روزها که همه امید بود و آرمان. یک سال از آن روزها گذشت. خاطرات این یک سال همچون برق از مقابل چشمانم می گذشت؛ تمام این سیصدوشصت واندی روز ، تا به امروز که پر از پلیس های "سبز" پوش است. داغی انگار ته دلم تازه شده بود. داغ آرامش به ضرب چماق که به بد و بیراه و حتی فحاشی های آشکار و نهان در پمپ گاز ختم شد. داغ برچسب دشمنی زدن بر تن برادرهای دیروز. داغ چماقهایی که بر تن و جان همسایه خورد و همشهری.

یک سال گذشت و با خود میگویم: حالا چرا؟ حالا که حتی بسیاری ، آن روزها را فراموش کرده اند؟ چرا چس اینهمه رنگ "سبز"؟ آیا اینهمه برای سرکوب سبزی کمرنگ یک خاطره است؟ اینهمه پلیس، اینهمه لباس "سبز"، اینهمه چراغ سرخ...؟ این نشانه ترس است یا خود برای ترسانیدن؟

این مردمی که در صف گاز ایستاده اند مگر همان ملت غیوری نیستند که گفته شده در 22خرداد سال پیش حماسه سازی کرده بود؟ مگر گفته نشد که چهل میلیون حماسه به صندوق ریخته شد و آنها که به خیابان آمدند خس و خاشاکی بیش نبود؟ این اندک خود فروخته منافق که در اندازه ترسانیدن کسی نبودند که حالا پس از یک سال اینهمه پلیس و اینهمه باتوم و اینهمه کلاشنیکف در شهر به کار آید. اگر هم که ترسی در کار نیست و اینها خود برای ترسانیدن به میدان آمده اند اینک پرسش دیگری به میان خواهد آمد: چه کسی قرار است از وحشت این کلاههای سیاه و لباسهای پلنگی به پاپوش خود بخیسد؟ آیا یکی از همان چهل میلیون حماسه ساز است یا عده ای ازآن خاشاکی که پس از انتخابات از سیاره ای دیگر به یاری منافقین آمده بودند؟

داغ دلم تازه شد؛ داغ برچسب "دشمن ملت" که بر پیشانی ام خورد. داغ ِ چه سرنوشت ها که از یک سال پیش تا کنون، دچار دگرگونی های سخت جبران ناپذیر گردید. یاد "یأس بزرگ" افتام؛ یاد روزهایی که به هرکس برمیخوردم، بهتی پر از سرخوردگی در چشمانش، موج زنان، پیدا بود. حتی گاهی بهت را در چشمان پدرم که به همین آقای رئیس هم رأی داده بود می دیدم. پدرم گاهی در پوشش، اعتراف می کند که از کردار خود سخت پشیمان است. چرایی اش را خودش بهتر میداند..

مثل برق از مقابل چشمانم میگذشت، پخش تلویزیونی دادگاههایی که در آن حیثیت انسانهای بزرگ را به بازی توپ قلقلی، بازیچه کرده بودند. اینک اما حیثیت چه کسان و چه چیزهایی بر باد رفت: این پمپ cng گواهی خواهد داد. اما اشک در چشمانم حلقه می بندد هنگامی که زیدآبادی را آنطور شکسته، بر نشیمنگاه مجرمین به یاد می آورم. اگرچه چندان دل خوشی از "مشارکت" و "مجاهدین انقلاب" و شخص اقای موسوی نداشتم، اما شرمسار شدم وقتی که نبوی،رمضان زاده، هدایت آقایی و بسیاری آبرومندان را می دیدم که با یک مشت خرابکار بی ریشه، هم شان و هم جرم نشان داده می شوند. باری دست کشیدن از ادامه این سریال نا جوانمردانه هم حربه خوبی بود، چراکه سرد و گرم چشیده ای چون مصطفی تاج زاده با کودکی بنام علی سپندارمذ تفاوت از زمین تا آسمان را داشت. آنکه با یک هفته انفرادی، به هرچه جرم کرده و نکرده بود دهان گشود، به قطع من بودم نه او و بزرگانی چون او. پس اگر این سناریو ادامه می یافت دیگر چیزی برای گفتن در آن وجود نداشت.

عباس باستانی را بخاطر آوردم و البته شرایط جانباز اصلاحات؛ سعید حجاریان را بار دیگر درک کردم.

یادم آمد از "تحکیم". از جنبش عدالت خواه راستین.

یادم آمد از بچه هایی که همه آنها قلبشان برای میهنشان می تپید و حال آنکه میهن، دشمن تر از دشمن، آنها را بد نام کرد.

از مقابل چشمم گذشت که چطور منطق "سکوت" بزرگ مردم در خیابان کفران شد و البته صحنه های جالبی از تخریب اموال عمومی توسط عده ای معلوم اللباس پیشتر در گوشی های تلفن همراه به دیده بسیاری چون پدرم رسیده بود.

این صفت "برانداز" هم در عبارت پارادوکسیکال "انقلاب مخملی" خوب به تن مخالفان این آقای رییس لباس شد. این هم داغی شد که باب هرگونه دگرخواهی را هرچند در ابعاد رأی دادن در انتخابات یا حتی موج تبلیغی برپا کردن پیش از انتخابات را با نام "براندازی نرم" در طرح ها و رنگهای مختلف مسدود کردند.

یک روز برای هر کاندیدا یک رنگ انتخاب شد. یعنی اگر هر یک پیروز می شد رنگ انقلاب عوض میشد. شاید با کروبی انقلاب سفید و با رضایی انقلاب آبی؛ آقای رییس هم حتما نوعی براندازی به رنگ خود داشتند.

نمی دانم چطور شد که فکرم به دوران هیتلری رفت. به هنگامی که افسران درجه دو ارتش نازی برای مسدود کردن راه نازیسم هیتلری یک دسیسه بمب گذاری پی ریختند که در آن پیشوا و بسیاری از افسران ارشد و هم پیاله او کشته می شدند. آن دسیسه که با شکست روبرو شد به هیچ وجه قابل قیاس با اوضاع مملکت ما نیست اما گاهی فکر میکنم این آقای رییس و همراهان اش ناگهان از کجای انقلاب برخواستند؛ اینان در حالی 13آبان امسال را جشن گرفتند که عاملین اصلی آن جریان را به تمامی در زندان کرده بودند.

یادم آمد از محسن میردامادی که آنچنان ذوب در خط امام بود که بسیاری از جوانان دوروبر مشارکت از او دلزده می شدند.

کسی آیا به این آقایان که اتهام زدن را بخوبی از پس برآمده اند نگفته است که رهبران آن چیزی که شما براندازی میخوانید موجودیتشان در همین نظام تعریف شده است و لا غیر!

کسی آیا به آنان گفته است این همه جوان که در کوچه و خیابان رها شده اند و دلسرد، یک روزی در بالین همین نظام متولد شده اند و پرورش یافته همین نظام اند؟ البته نگاهشان حالا به این نظام چگونه است؟ البته شاید شما نخواهید جز ته این لیوان و چند قطره آب گل آلودش را ببینید!

کاش یک نفر به این آقای رییس بگوید که در جهان بمب و ترور وتهدید، من یک جوان ایرانی ام که اگر پیشرفت تکنولوژیک هم بخواهم، برای آرامش خودم می خواهم.

یک نفر بگوید به این آقای رییس و هم اندیشان او: دختری که بابت یک سلیقه ویژه در لباس پوشیدن، یک میلیون تومان جریمه میشود، اصلاً "ماهواره امید" نمیخواهد. به او و دوستانش بگویید: مردی که عده ای همسرش را دوره کرده اند و در مقابل چشم پر از غرور او به همسرش ناسزا میگویند، به هیچ روی از "ناوشکنِ (فلان)" خوشش نمی آید.

داغ دل تازه میشود، وقتی که به چشمهای پر از وحشت پدر نگاه میکنم. پدری که سالها در همین لباس "سبز" رنگ به مملکت خود خدمت کرده است، حالا هنگامی که پسرش از خانه خارج میشود مرتب به او توصیه میکند که در این آشفته بازار و این شهر صد کلانتر، کلاه خودت را بچسب تا در امان باشی؛ نان به نرخ روز بخور تا از نان خوردن نیوفتی.

این کاش این روزها را هیچگاه نبینم دیگر. کاش خرداد پر از حادثه که هیچ گاه به آن عادت نکردم از گاه شمار تاریخ این میهن دلتنگی ها پاک شود. باشد که دیگر اضطراب هیچ مادری را نبینیم و اشک پر از درد هیچ پدری را هرگز..

 

                                                                               علی سپندارمذ

                                                                                  خرداد١٣٨٩


comment نظرات ()
یک عاشقانه
نویسنده : علی سپندارمذ - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤

در راهروهای بیمارستان روانی

زیر سایه درختی نشسته بود.

 

یک روز دانه ای بود،

- همان سیبی که حالا در دست داشت،

- همان سیبی که حالا به دندان میکشید،

میان شکاف موزاییک ها پنهانش کرده بود

کف راهروی بیمازستان روانی.

درختش حالا پر از سیب شده.

 

فکرش میپرید هی..

روی درختی می نشست که آن وقتها سیب نداشت.

میپرید هی..

روی خیابان ها و کوچه ها بال می زد 

تا آخر میرسید به او.

 

مثل کبوتری که خوره به جانش افتاده باشد

سرش را به خاطره آن درخت بی برگ و بار میکوفت،

در همان کوچه باریک و طولانی قدیمی،

در همان باغچه که حالا از سایش بالهای او

خاک اش به هوا برخاسته.

- از برخورد بالهای عاصی خیال

با جای پای رویای رفته اش

که روی زمین خیس آن روز مُهر شده بود.

 

سرش را به دیوار بیمارستان می کوبید

وسیب را که گاز زده بود

تُف میکرد بیرون:

"حالا ..

حالا چه فایده که این سیب..؟

حالا که جای پایت رفته..؟"

و سرش را به دیوار می کوبید.

 

پیراهنیب با آستین های بلند به تنش می کشیدند.

میخندید و همانطور ذوق زده میگفت:

"خوب شد.

حالا سیب بی سیب."

 

به تختش که می بستند

سرش را به زور بالا میکشید

شاید بتواند کف اتاق را ببیند،

تا شاید

روی موزاییک های کف اتاق

جای پایی پیدا شود که برای ملاقاتش آمده است:

"می آید!

یک روز آخر جای پایش را

روی خاک باران خورده این باغچه دوباره خاهم دید

و ازین درخت

که حالا از سنگینی، سرشاخه هایش به زمین رسیده

سیبی به او خواهم داد."

 

دیوانه ای بود

دیوانه ای که با خیال یافتن جای پایی

روی موزاییک های کف اتاق

در یک بیمارستان روانی

آنهمه میخندید و قهقهه میزد تا از هوش میرفت..


comment نظرات ()
اصلاحیه
نویسنده : علی سپندارمذ - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧

چند روز پیش تر یادداشتی زیر نام همزاد به وبلاگ پست کردم که لازم دیدم توضیحی به اون بی افزایم :

این یادداشت همون گونه که در آغازش گفتم ، نوشته خود من نیست و البته همه چیزش راست به همون شکل راستین نیست. البته این بزرگواری شمس الدینو ستایش میکنم ولی باید حق داد که چیزهایی...

من تنها لازم میدونم ضمن عذر خواهی از یکایک دوستان ، بخاطر این اصلاح دیر هنگام ، یاد آوری کنم که مهربونی و لطف عزیزانم نسبت به خودمو ، بویژه در این هنگامه های سختی که به من گذشت از یاد نبرده و نخواهم برد. همیشه برای داشتن دوستانی چنین گرامی و مهربان به خودم بالیده ام.

 

با وجود دوری های حتی جغرافیایی ، همیشه شما را کنار خودم دیده و می بینم.


comment نظرات ()
← صفحه بعد