روزگاری حوزه خانواده کانونی بود برای گفتگو و تربیت انسان ها. کودک از روزی که چشم باز می کرد خود را در در میان قصه های جن و پری، خوب و بد، شاه و عادل و دزد بدکار می یافت. خوبی همان چیزی بود که در خانه حس می شد و بدی نیز . . . .
پس از گذران روزها، فرزند خانواده به کوچه می رفت و حوزه عمومی را می یافت. جامعه ی او شکل یافته بود از مردم کوچه و بازار و خانه، همان خانواده بود. روابط چهره به چهره، همه ی دنیای ارتباطات بود و آنچه رفتار فرد را می ساخت، بازخورد مستقیم همان چیزی بود که در پیرامون او رخ میداد.
تلویزیون البته نخستین ابزار ارتباطی از راه دور نبود، اما دارای نقشی با بیشترین تأثیر بر روی مخاطب بود. مخاطبی که تا کنون درباره ی جهان دور از چشم اش تنها خبرهایی شنیده بود و یا در بهترین حالت عکسهایی با گستره ی دید محدود را دیده بود، اینک اتفاقات را از نزدیک لمس می کرد. شلیک گلوله و مرگ یک سرباز را در جنگ با دو چشم می دید. جشنهای محلی مناطق دور دست و حتی سیاست مداران افتاب و مهتاب ندیده را..
کسی که تلویزیون در خانه داشت دیگر برای پر کردن بیکاریهایش به قصه خوانی و گپ زدن نمی پرداخت. حالا قصه ها و حرفهارا با دو چشم می دید و با دوگوش می شنوید و با تمام وجود حس می کرد.
تا به این جای کار، تلویزیون ابزاری بسیار پر مایه بود و کسی از این جعبه جادو ترسی نداشت. شاید کابرد اصطلاح جعبه ی جادو، اندکی کلشه ای و تکراری به نظر برسد؛ اما به راستی آنچه نخستین مخاطبان تلویزیون به آن لقب داده بودند، راست ترین و بهترین عبارت برای توصیف این ابزار ارتباطی جهان نوین باشد.
کار تلویزیون در اندک هنگام به آن جا رسید که تا به امروز از ابتدایی ترین و البته اصلی ترین وسایل زندگی به شمار می آید. تلویزیون جای خود را در کنار انسانها باز کرد و آن قدر پیشرفت تا به سخنور یکتای خانه ها تبدیل گشت.
در چنین فضایی شبکه های پرشمار تلویزیونی در یک صف بندی رقابتی برای حضور هرچه بیشتر در خانه ها قرار گرفتند. قاپیدن مخاطب از چنگ رقبا، دارندگان تلویزیون را به تولید برنامه هایی هرچه متنوع تر و مبتکرانه تر از پیش وا میداشت. و اینک انسان جهان نو همچون بازیچه ای شده بود که میان شبکه های تلویزیونی پاس کاری می شد. این انسان اینک ناچار از سرگرم کردن خود با این پیر جادوگر پخته بود، چرا که دیگر تمام آنچه پیش از اختراع تلویزیون او را سرگزم می کرد، به فراموشی سپرده شده است. اگر تلویزیون نباشد انگار زندگی چیزی کم دارد. چیزی که جای خالی اش بسیار بزرگ است و کسی توانایی پرکردن این جای خالی را در خود نمی بیند.
اکنون چهره ی هراس انگیز این جعبه ی جادویی نمایان می شود: دارندگان قدرت با شناختی که تا به این هنگام از نقش تلویزیون در زندگی انسان ها بدست آورده اند وارد معامله با دارندگان تلویزیون ها می شوند. برخی از این سیاست پیشه گان برای خویش شبکه های تلویزیونی می گشایند و در سوی دگر برخی از گردانندگان تلویزیون ها نیز وارد بازی قدرت می شوند.
فضای حاکم بر تلویزیون امروز چنین فضایی است. به جز برخی تلویزیون های زرد و مبتذل، مابقی آنچه هست، در یکایک برنامه سازی های خود معطوف به اهداف قدرت گرایانه هستند. اگر زمانی تلویزیون ها با پخش فیلم های سینمایی و سریالی و یا حتی بازخوانی اخباری رویدادها، انگیزه ی تصاحب سرمایه از طریق سرگرم کردن مخاطب داشتند؛ امروز حتی ساده ترین سریالهای تلویزیونی علاوه بر هدایت سرمایه به جیب گردانندگان تلویزیون، نقش فرمانروایان فکری جامعه ی مخاطب خود را نیز بازی می کنند.
ترس از تلویزیون آنجا قدرت می گیرد که می بینیم ساده ترین رفتارهای ما نیز، الگو گرفته از شبکه های تلویزیونی مورد علاقه ماست. همچنین جهت گیری های سیاسی و اجتماعی ما با نوع نگاه تلویزیون مورد علاقه مان به این مسائل، مطابقت می یابد. از آن جالبتر اینکه تلویزیون هرچه بیشتر ما را تنها کرده است: در شهرهای نوین از "آگورا" خبری نیست و انسانها در حوزه ی عمومی با یکدیگر سخن نمی گویند. شهرهای امروزی در خانه ها و در خلوتهای تکنفره ی افراد با تلویزیون جریان دارند.
وقتی که تلویزیون ها به جای انسانها می اندیشند، اندیشه ی از کار افتاده ی افراد دیگر توانایی حتی پردازش آنچه از تلویزیون می شنود و در تلویزیون می بیند را ندارد. دستاوردهای فکری بشر امروز یونجه های جویده شده و نوشخوار شده رسانه هاست. بمب باران تبلیغات از طریق سطحی ترین و نا آگاهانه ترین برداشت ها و تحلیل های تلویزیونی، روانه ی ذهن های پوچ مردمان مسخ شده می شود. فردی که با دستمزد بالا به عنوان مزدور در تلویزیون به کار گرفته شده، تنها باید فن بیان بداند و آتشین سخن بگوید تا احتمالن به خاطر تمام چرندها یی که به خورد مخاطبین داده است، توسط یک موسسه بین المللی، بهترین شناخته شده و نشان لیاقت بگیرد.
ژورنالیست های باهوشی که خوب می دانند چطور از یک اتفاق ساده برداشت های ژرف و ریشه دار و پر اهمیت داشته باشند، در حالی که تأثیر گذار ترین واقعیات را با بی توجهی های نمایان، از کمترین اهمیت، تهی سازند. چنین افرادی به طور یقین لایق آن هستند که از دست دولت مردان خزیده در لباس موسسات مستقل نشان لیاقت بگیرند. هر واژه ای که از زبان این افراد بیرون می آید در اندازه ی به چنگ آوردن میلیون ها انسان در کف قدرت سیاست مداران، دارای ارزش است.
تلویزیون پای حقیقت را فلج کرده و بر سر راه اندیشه ها به سوی حقایق دست نخورده ی سیاسی و اجتماعی دیوارهایی از شیشه کشیده است. اما در این شیشه، نه جهان حقیقی پشت آن، بلکه تنها انعکاس منافع قدرت، قابل رویت است. حال می بینیم که تلویزیون به عنوان ابزار اصلی برای آن چه امروز به نام تهاجم فرهنگی می شناسیم، تا چه اندازه ارزشمند می شود. از دیدگاه نگارنده، تمامی شبکه ها و تلویزیون ها، با هر نوع جهت گیری، و از هر جغرافیایی بر روی کره ی خاکی که باشند، باز تجاوزگران فکری و فرهنگی اند. از این روست که امروزه جنگ ها و هم پیمانی ها میان تلویزیون ها، از نبردها و اتحادهای میان ارتش ها تأثیر گذار تر است؛ بلکه اساساً نبردهای نظامی از جهت میزان تأثیر با فعالیت تلویزیونی حتی قابل مقایسه نیستند.
شاید اندکی توهم توطئه در این اغراق گویی ها به چشم بیاید اما به هیچ روی از راستی به دور نیست که امروزه مرزهای حاکمیت دولت ها با برد امواج تلویزیون های آن ها به پیش می رود؛ هر اندازه این تلویزیون ها موفق تر عمل کنند صاحبان قدرت پیروز تر خواهند بود.
چیزی که غم انگیز می نماید، بازیچه شدن انسان هاست بدست تلویزیون هایی که همه ی آنها به یک اندازه از دروغ بهره برده اند.
علی سپندار مذ
اسفند 1388
آی!
ای زمین!
ای مادر خفته!
کدام پزشک را توانایی درمان دردهای تو هست؟
شکافتن ات
و بیرون کشیدن سرطان هزاره هایی که در دل انباشته ای
و کدام باران است که بشوید از رخ آسمان
عفونت مانده قرنهایت را
که امواج مسموم و سیال رادیوهای دشمنی است؟
آی ..!
ای زمین..!
ای مادر خفته..!
مرا یارای برانگیختن ات نیست
آغوش بگشا!
می خواهم در میان بازوانت من نیز به خواب روم..
سپندارمذ
نظرات ()