درود
باز آمدم و این بار با کلی دلتنگی.حالا سربازم. سربازی که برای مرزبانی ایران گرامی خود دوران آموزش رو میگذرونه.نمیدونم چطور ولی نظرم به کلی درباره ی خدمت سربازی تغییر کرد. تا به حال تصور میکردم داشتن علایق متفاوت یا به قولی نیمچه دگر خواهی که داشتم باعث می شه این دوران سخت بگذره. ولی حالا افتخار میکنم. به اینکه سرباز شدم. همونطور که پیش از این تصور میکردم که برای میهن سربازم.اینجا آموزشگاه مرزبانیه. اینجا به من آموزش داده میشه که چطور در مقابل متجاوز از مرز های میهن دفاع کنم. متجاوزی که البته حالا با کوله باری از نابودی و افیون به نبرد فرد فرد هم میهنام میآد. هر دیدگاهی که در مورد اداره کشور داشته باشم باعث نخواهد شد که نسبت به تجاوز به میهن بی تفاوت باشم.
من یک سربازم که به سرباز بودن خودش افتخار می کنه ولی وقتی روشنایی بیرجند رو از دور می بینه دلتنگی دمار از روزگارش در میاره. بیرجندی که هر کوچه و زیر هر چراغ برقش واسه این سرباز دنیای خاطره است. خاطره بهترین روز های عمر یک انسان. روزهای جوونی. خاطره جوونی کردنو پیر شدن هم.
امروز بابا اومد بیرجند. واسم مرخصی گرفت. مامان گفت شب بمونیم و با علی باشیم ولی بابا: این پسر دلتنگ دوستاشه. ما بریم که راحت باشه.
امشب با شمس الدین تو رحیم آباد قدم میزدم. رحیم آبادی که بعد از ساعت ٢١ دیگه خاموش میشه. امشب تو رحیم آباد مزاحم نبود. من بودم، شمس الدین بود و جز ما تنها خاطراتمون قدم میزد. دلم گرفت. دلم باز شد. بین مدرس ٢۴ و ٢۶ از در همون خونه ای رد شدم که اونجا با امین استادی زندگی میکردیم.
نیمه شبی به خاطرم رسید. بچه ها خواب بودن. من توی آشپزخونه داشتم تفسیر خواب فروید رو می خوندم که مسعود اومد پیشم.یه شعر داشت.اکبری راد! چقدر برای شعر خوندنات دل تنگم. یه جای اون شعر که تقدیم شده بود به «..پدرم که زودتر رفت» میگفت: «گاه فکر میکنم حقیقت تنها سیگاری است که با خودم به رخت خواب میبرم..»
مسعود! نمیدونی به خدا نمیدونی چقدر دلم برای حقیقتی که به دنبالش بودی تنگه. شمس الدین یاد شاهین نجفی کرد: حسن! تو شعر بخون می خوام گریه کنم. حسن! از داد زدن خسته شدم.
می خوام گریه کنم مسعود! می خوام گریه...
دلتنگ بهزاد شدم. بهزاد پروین که همیشه با گذشت بزرگوار و متینش، با ادب و سکوتش من رو شیفته میکرد. البته بهزاد یا شمس الدین رو باز می بینم ولی نمیدونم مسعود اکبری راد رو باید چه کرد.
امین تریان به شمس الدین اس ام اس داده بود :«چه دیر می فهمیم که زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنش را آرزو میکردیم». امین امشب توی یک بیمارستان تو اهواز خیره شده به تختی که پدرش رو در کما همراهی میکنه. امروز روز چندمه؟ نمیدونم. چقدر سخته که بهترین دوستان رو در سختی های بزرگ ببینی ولی هیچ از دستت بر نیاد. حتی اینکه کنارش باشی تا بتونی بقل بگیریش و بخوای که گریه کنه. بعد از ظهر با امین حرف میزدم. بش گفتم که واقعن نمیدونم چی باید بگم. امین! من و سایر دوستانت از عمق همه عشقی که به تو داریم آرزو میکنیم اخبار جدید بهتر از اونی باشه که امروز ازت شنیدیم.
من سربازم حالا. سربازی که به هدفش مفتخره و سربازی که دلش مخواد داد بزنه. مث همه فریادهایی که تو گلوش گیر کرده و مث همیشه که تنها میخواد داد بزنه..
نظرات ()