امروز رفتم پیشش که بگم تولدت مبارک. دیر رفتنم از مشغله نبود. در حقیقت این روزا هیچ مشغله ای در کار نبود. دیر رفتنم از تردید بود.
از دور هم می شد فهمید که اینجا توی این گورستون جشنی بر پا بوده.از گلهای توی تنگ از گلهای چیده شده روی کتیبه و از یک تکه کاغذ کمی آنطرفتر روی خاک که از الهام میگفت. که الهام توی اون از بازگشت کفشهات میکفت و این هم گفتگویم با مزارت بود که ثبت شد:
چند قدم تا زمستان
تا برفهایی که گلوله میکردی
ومعصومانه نگاه را زیر و رو میکردی
که قضاوت کنند گلوله برفی هایت را
و خنده های کودکانه ات را.
پاییز امسال هم تنمام شد و حالا
بیست و چهار ساله شدی؟
پاییز امسال اصلن شروع نشد
پاییزی که میخواست انجماد تو را در خاموشی آخرینت رصد کند
زمستان هم که آغازه اش در پایان تو گیر کرد و
خشک و داغ
آغاز مرداد را به خاطره می کوبد.
بیست و چهار ساله شدی حالا؟
نه! بیست و چهار سالت نشد
لعنت بر هرچه ٢۴سالگی است.
جاودانگی ات مبارک آزیتا..
سلام
بعد از مدت زیادی که نه دلی بود و نه دماقی. مدت زیادی که به بطالت گذشت. مدت زیادی که نه از net خبری بود، نه هیچ چیز دیگه. نه یک خط کتاب، نه یک مقاله و نه حتی یک مطلب از برگه حوادث از یک روز نامه.
حالا نمیدونم این سلام اصلن هیچ لزومی داشت یا نه؟
بگذریم! امروز روز داشجو بود. خوب پس حتمن باید به داشجو جماعت شاد باش گفت. اما چه شادباشی.اساسن روز دانشجو به چه مناسبت به تقویم وارد شده است؟ شاید در چنین روزی یک بال ماسکه مثلن در دانشگاه بر پا شده بود و حالا هر سال به یاد آن ماسک های مزخرف باید جشن گرفت و خندید و شاد بود و شاد باش گفت. نه! به هیچ روی من یکی نخواهم پذیرفت که یادی از مبارزه ای انسانی برای آزادی در این میهمانی وجود داشته. حالا چه میخواهید ببینید. اگر از من می پرسید میگویم که اساسن گور پدر آزادی و آزاده گی هم کرده. بگذارید دانشجو نفس بکشد. بگذارید با فراق خاطر گزینه خوب loveاش را دریابد. درس هم که آنقدر دارد که اساسن وقتی برای پر کردن ذهنش از مزخرف برزگی به نام کرامت انسانی نمی ماند. راستش گور بابای این کرامت انسانی هم. دوست خوب دانشجو! حتمن در دانشگاه شما، جایی جشنی بر پاست. برو حالت رو بکن. لاست رو با فلان دختر یا فلان پسر خوش تیپ هم بزن. اصلن اصراف هم خواستی بکن..
بعد از گذر از مبحث چرند دانشجو به یکی از شنیده هایم می پردازم. من مدت هاست از اخبار بی خبرم ولی همینطوری گذری از یک رهگذر دیوانه چیزی شنیدم که مغزم سوت کشید. این بابا از قول حضرت آقای جنتی نقل میکرد که ایشان فرموده ند: کسی که ولایت فقیه را انکار کند ، خدا را انکار کرده.(نقل به مضمون). قبلا برای تبرئه خودم باید یاداور بشم که آیت الله خامنه ای راه انتقاد از خودشانرا هم باز گذاشته اند. پس انتقاد از آقای جنتی که دیگر جزو واجبات عینی خواهد بود. باری در جایی که این انتقاد حکم امر به معروف هم داشته باشد. جناب آقای جنتی عزیز! من یک جوجه فوکولی هستم که نه از دین، درست و حسابی سر در میارم و نه از سیاست. ولی یک سوال دارم که شاید کم خطرترین راه گفتگو با چون شمایی، همین پرسیدن باشد. جناب آقا من فارغ از اینکه خودم به ولایت اعتقاد دارم یا نه، از شما میپرسم: آیا این نحوه اندیشیدن شما چیزی شبیه به شرک نیست؟ آیا شما مقام ولی فقیه را بالاتر از ائمه و حتی شخص پیامبر با خداوند برابر میدانید؟من نمیدانم چطور باید به خودم اجازه بدهم که مطلبی دارای چنین درجه احتیاط بالایی را به صورت علنی بیان دارم. حال چه رسد به شما که خواه نا خواه عده ای سخنتان را میخرند. راستی در این میان تکلیف آن دسته از دوستان شما که نه به ولی فقیه بلکه صراحتن با خدا هم عناد ورزیده اند چیست؟ مگر کمونیست جماعت به صورت علنی با دین وارد حرب نشده؟ حالا آن فیدل کاسترو ملعون مدهورالدم است یا احتمالا آن آخوند مشهدی که گرایشات حجتیه دارد؟ آن آیه را به یاد دارید که خمینی بر اساس آن، هرگونه ارتباط با کفار را باطل اعلام کرد. اگر خوب به یاد داشته باشم آن آیه را با نام نفی سبیل میشناختیم. اصلا تا بحال فکر کرده اید که بیشترین متحدان بین المللی امروز این نظام را نه تنها کفار، بلکه محاربین با دین خدا تشکیل میدهند. آن مردک کمونیست، چاوز، آن دشمنان بشریت در کره شمالی . مثال های زیادی می شود زد که خود شما بهتر میدانید. حالا جسارت شما بجایی رسیده است که خیل بسیاری از هموطنان خود را مرتد بخوانید؟ آقا من چقدر دین دارم یا ندارم به شخص خودم مرتبط است اما شما را به ترس از خدا فرا میخوانم.گویا شما دیگر از هیچ چیز نمیترسید، درست نمیگویم؟
بگذریم چراکه شاید به مناسبت این روز، عده ای دانشجو که بدنبال تبریک اند به ما هم سری بزنند و از قضا فرصت ذهن گرانبهاشان به اراجیف بگذرد. آقای جنتی! 16آذر بر شما هم مبارک.
نظرات ()