سکوت

جشن! تولد
نویسنده : علی سپندارمذ - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸

امروز رفتم پیشش که بگم تولدت مبارک. دیر رفتنم از مشغله نبود. در حقیقت این روزا هیچ مشغله ای در کار نبود. دیر رفتنم از تردید بود.

 از دور هم می شد فهمید که اینجا توی این گورستون جشنی بر پا بوده.از گلهای توی تنگ از گلهای چیده شده روی کتیبه و از یک تکه کاغذ کمی آنطرفتر روی خاک که از الهام میگفت. که الهام توی اون از بازگشت کفشهات میکفت و این هم گفتگویم با مزارت بود که ثبت شد:

چند قدم تا زمستان

تا برفهایی که گلوله میکردی

ومعصومانه نگاه را زیر و رو میکردی

که قضاوت کنند گلوله برفی هایت را

و خنده های کودکانه ات را.

پاییز امسال هم تنمام شد و حالا

بیست و چهار ساله شدی؟

پاییز امسال اصلن شروع نشد

پاییزی که میخواست انجماد تو را در خاموشی آخرینت رصد کند

زمستان هم که آغازه اش در پایان تو گیر کرد و

خشک و داغ

آغاز مرداد را به خاطره می کوبد.

بیست و چهار ساله شدی حالا؟

نه! بیست و چهار سالت نشد

لعنت بر هرچه ٢۴سالگی است.

جاودانگی ات مبارک آزیتا..


comment نظرات ()